تبليغاتX
تولکیان Toolakyan
هرکس با تعلقی زندگی میکند ماهم با تعلقی
 

                    


نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/03/22 توسط سید شکیب زیرک

یادم هست آن روز ها روزهای که دیگر نیستند ومن نمیدانم چگونه باز یابم آن روز ها را هیچ وقت فراموش نمیکنم آن روز های بارانی را آن شب های گرم ودل فریب آن بوته های گل کنار ارسی را و آن شاخه نبات های داخل بقچه بی بی ام را فراموش نمیکنم که چگونه گوشت های لند سر طاقچه خیره به من نشسته بودند ومن با او تنها کنار رود میرفتیم ومیرقصیدیم جستک میزدیم وفریاد میکشیدم .آب را بر سر همدیگر میپاشیدیم

آنروز ها دیگر نیستند ومن تنهایم او هم نیست شاید مرده باشد ویا هم زنده است اما نمیدانم کجاست وچه میکند ای کاش میبود ومرا از این تنهائی نجات میداد!!!

 


نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/02/25 توسط سید شکیب زیرک

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/02/21 توسط سید شکیب زیرک

 

شماره 13 ماهنامه پیام شهروند نشر شد

ادامه  داستان شب برفی

نویسنده سید شکیب زیرک

مرد بلند قامت وخوش لباس انگار در پيدا كردن آدرس كدام مشكلي نداشت چون بدون اينكه در ميان جاده وآنطرف آن نگاهي بكند يكراست از عرض جاده عبور كرد وخودرا به آنطرف جاده رساند.

آنسوي جاده در كنار جوي آب كه در طول جاده جريان داشت دو درخت كهن سال با شاخه هاي گرد گرفته بشكل بيهوده اي در انتظار ايستاده بودند .

مرد جوان وخوش قيافه از جوي آب گذشت وبدون هيچ توجهي به درختان وآن حالت اختناق آور شان خودرا به دروازه حويلي قديمي كه در مقابلش قرار داشت رساند وزنگ آنرا به صدا درآورد .دروازه بلا فاصله گشوده شد ومرد جوان با نهايت آرامش وسكوت وارد خانه مزبور شد .

اين كار مرد جوان بيشتر از اينكه اتفاقي باشد تقريباً برايش عادت شده بود وبگونه يك وظيفه مهم درآمده بود واو سعي ميكرد هر شب خودرا بدون تأخير به اين منزل برساند .

****

نسیم ملایمی میوزید ومرد بلند قامت همچون روحی آرام خودرا به دروازه سالون رساندودر کنار پنجره ای که رو به صحن گشوده بودند توقف کرد،نور سفید وملایمی از درون اطاق به بیرون میریخت وبا آهنگ ملایم نسیم توام شده در فضای جاری میان درختان ناپدید میگردید.مرد درون اطاق را به درستی دیده میتوانست بیشتر مکث کرد تا درون اطاق رابهتر ببیند،در میان اطاق میزی کوچک ومشبکی را نهاده بودند که اطرافش دو چوکی قرار داشت روی میز تکه ای نازک ولغزنده ای پهن شده بود ودر گوشه دیگر اطاق یک تخت خواب دو نفره نهاده بودند که به شکلی خاص تزئین شده بود وملحفه های نرم وسفیدی روی آن پهن بود.

مرد جوان وخوش قامت دیگر درنگ نکرده ویک راست وارد سالون شد وبه سمت چپ پیچید از درون سالون به جز صدای بر خورد زنگ های که بالای دروازه آویزان بود صدای دیگری به گوش نمیرسید سالون آنقدر طویل بود که رفت وبرگشت آواز تا انتهای آن زمانی را در بر میگرفت.نسیم ملایم وسردی که روح انسان را میپرورانید از انتهای سالون با ترنم وموسیقائی خاصی عشوه کنان مانند دختری تازه جوان ورعنایی به جانب دروازه در حرکت بود.

مرد خوش سیما با درنگی کوتاه به چپ پیچیده ودر مقابل خود دروازه ای را دید که نیمه باز است واز حالت آن فهمیده میشد که در داخل اطاق باید کسی در انتظار نشسته باشد،مرد جوان با نوک کفش خود لای در را بیشتر باز نموده و تن خود را به درون اطاق کشید پرده ای که از بالای دروازه آویزان کرده بودند از روی گونه های مرد لغزید و مانند یک موجود بی طرف خودرا کنار کشید.روی تختی که در گوشه اطاق گذاشته شده بود زنی نشسته بود وپشتش به دروازه.

مرد جوان انگار نمیخواست زنی که روی تخت نشسته از حضورش در اطاق مطلع شود به همین دلیل سعی کرد خیلی آرام وخونسرد وارد اطاق گردد.با ورد مرد جوان در اطاق حتی هیچ صدای تولید نشد وهمچنان صدای سکوت در همه جا حکم میراند.

زنی که بالای تخت نشسته بود لباسی سفید به تن داشت که با خطوط سرخ وآرام مخلوط بود. لباسش درست مطابق تنش بریده شده بود دوخت دقیق لباس باعث شده بود تا اندام متناسب آن زن خودنمائی خاصی داشته باشد.تمام سطح پشت زن را یک دسته موهای سیاه وچین خورده ای پوشانده بود که خیس به نظر میرسید واز آنها عطری سنگینی که شبیه به بوی برگهای مرطوب خزانی بود در فضای اطاق میپیچید.

زن جوان که در حدود بیست وهفت سال سن داشت مثل اینکه چیزی را احساس کرده باشد بدون اینکه از جایش کوچکترین حرکتی بکند با صدای آرام  وآهنگین خود گفت:آمدی؟

صدای زن آنقدر آرام ولغزنده از میان لبهایش به بیرون ریخت که به نظر میرسید یک جنازه صحبت میکند ویا یک روحی که سالها در میان سبزه زار ها وباطلاق ها سرگردان بوده است .مرد جوان از اینکه آن خانم متوجه ورودش شده بود چندان تعجب ننمودچراکه هنگام ورودش در اطاق بوی سیگارش با امواج نسیم ملایم شنا کنان در دماغ زن جوان پیچیده بود.مرد جوان گویا از تاخیرش شرمنده شده بودبا لحنی شاعرانه توام با اندکی شرم خیلی آرام وشمرده گفت:حالا که آمدم همه چیز گذشت وبازهم مائیم ویک شب آرام وساکت دیگر.

به تعقیب این گفته مرد جوان چند قدم سبک وپی هم برداشته وخودرا به تختی رساند که خانم جوان روی آن نشسته بود.دست خودرا دراز کرد تا بر روی شانه های خانم جوان بگذارد اما دستش در آسمان توقف کرد وبعد از اندکی مکث برگشت وروی یکی از آن دو چوکی که در دو سوی میز مشبک کاری شده نهاده شده بود نشست،سیگاری از جیب خود بیرون کشید وبا فندک آنرا آتش زد و سپس با صدای آرام وآهنگین گفت:

معذرت میخواهم عزیزم بازهم اشتباه از من بود ایکاش میتوانستم زود تر از این بیایم وترا اینقدر در انتظار نگذارم اما خودت که میدانی من همیشه همینطورم وامیدوارم تو این کارم را به حساب سهل انگاری قرار ندهی.

زن جوان بازهم سکوت کرد وچیزی نگفت انگار چیزی را نشنیده است،مرد جوان ادامه داد،لازم نیست مرا ببخشی من هم اگر جای تو میبودم همین کار را میکردم وهرگز آدم وعده خلافی چون من را نمیبخشیدم.

سکوت زن جوان همچنان ادامه داشت واز در ودیوار اطاق سکوت میبارید وبا هر باری که کلماتی از دهان مرد جوان به بیرون میریخت سکوت و آرامش اطاق بطور مؤقت بر هم میخورد وسپس همان سکوت مرگبار در درون اطاق زندانی بود وتنهاصدای خش خش وبرهم خوردن پرده بر کناره های پنچره به گوش میرسید.

زن جوان یک آن از جای خود بلند شده وبه سمت مرد جوان چرخید وبعد از ایستادن کامل یک جوره دم پائی تکه ای که کنار تختش گذاشته بود به پا نموده به سمت در اطاق رفت وبا تحکمی خاص روبه مرد جوان نمود وگفت:

نه محال است که ببخشمت شایداین بار با همه دفعات دیگر فرق کند دیگر حوصله ام به سر رسیده وکاسه صبرم لبریز شده است با این همه وعده های پوچ وبی سر وته تو دیگر نمیخواهم زندگی ام را وقف تو کنم ودیگر برایم انتظار معنی ندارد.آخرین باری که دیدمت یادت هست چه گفتی؟بگو مگر زبانت گره افتاده است که از سخن گفتن باز ایستاده ای؟چهره درهم رفته زن جوان زیبائی خاصی به او میبخشید موهای آشفته وپریشانش روی چهره سفید ومرطوبش به شکلی وسوسه انگیز ریخته بود چشمانش چون کاسه آب زلال جلای خاصی داشتند زن جوان در حالیکه از قدی بلندی بر خوردار بود دستانش را به کمر بسته رو به مرد جوان کرد و گفت:

خوب چیزی برای گفتن داری؟ یا نه میخواهی بر گردی از همان راهی که آمده ای؟ مرد جوان از وحشت بر روی چوکی چون جنازه خشک شده بود وهیچ فکر نمیکرد که یک زن جوان وزیبا تا چنین حدی وحشتناک وعصبانی باشد.در جای خود خشک شده بود وبا چشمانی از حدقه درآمده زن جوان را نگاه میکرد وحرف زدن یادش رفته بود.سکوت تمام فضای اطاق را فرا گرفته بود از درون بوته های گل شب بو که در بیرون و درکنار پنچره کاشته شده بود صدای جیر جیرکها به گوش میرسید واین تنها صدائی بود که سکوت مرگ آور حاکم در اطاق رامیشکستاند.سکوت دقایقی متوالی در فضای اطاق طنین انداز بود وزن جوان همچنان در وسط اطاق ایستاده بود ولب از لب نمیگشود.مرد جوان هم مثل اینکه به سکوت ابدی محکوم شده باشد با دهان باز همچنان زن جوان را مینگریست.چهره زن جوان اندک اندک تغیر نموده و خنده ای بلندی سر داده وبه یک خیز خودرا به مرد جوان که از ترس خود را گم کرده بودرساند و دستش را گرفته او را به سمت خود کشید.مرد جوان که از این حالات زن جوان در تعجب شده بود بدون هیچ ممانعتی از جا بلند شده به جهتی حرکت نمود که زن جوان میخواست.

زن جوان مرد ترسیده را با یک حرکت به روی تخت انداخته وخودش در کنار او قرار گرفت ودستان خود را به دور گردن آن مرد حلقه نموده وصورت خودرا به مرد نزدیک نمود وبینی خودرا به گونه های سرد و وحشت زده مرد بیچاره چسپانید.سپس با چشمان زیبا ودلفریبش به چشمان او خیره شده ولبخند ملیحی نموده گفت ترسیدی؟

مرد جوان بازهم چیزی نگفت ولی آرامشی در وجود خود احساس مینمود.زن جوان دست های خود را از دور گردن مرد جوان جمع کرده  وبا لبخندی که تو ام با تمسخر بود گفت:

(شایان) وچندین بار او این اسم را تکرار نمود وبعد کنار مرد جوان نشست وسر خود را گذاشت روی شانه هایش.مرد جوان دچار تعجبی شدید شده بود ونمیدانست با این زن چه برخوردی داشته باشد با آرامشی هرچه تمامتر دستی بر روی مو های پریشان خانم جوان کشیده وزیر لب گفت (ماه جان عزیزم)خیلی دوستت دارم.

یک قطره اشک گرم از روی گونة (ماه جان)به پشت دست(شایان)چکید وشایان نخواست هیچ حرکتی بکند همچنان که آرام آرام موهای ماه جان را نوازش میداد گفت:میدانی عزیزم چقدر سعی کردم زود تر از این بیایم اما ممکن نشد نازنین مرا ببخش کاش میتوانستم زودتر از این با تو یکجا شوم مرا ببخش سعی میکنم بار آخرم باشد که اینقدر تنهایت گذاشتم.

آرامش تمام شب را فرا گرفته بود دیگرهیچ جنبنده ای از جای خود حرکت نمیکرد گویا همه موجودات هستی از حرکت باز مانده بودند ودیگر حتی توان نفس کشیدن را نداشتند.گهگاهی باد پرده های نقره ای آویزان شده از پنجره ها را کنار میزد واز پشت پرده ها نور شفاف ونقره ای مهتاب در میان اطاق میافتاد ودیگر هیچ حرکتی نبود .

ماه جان امشب از همه شبها زیباتر به نظر میرسید گویا اینکه مهتاب تمام زیبائی خود را به  او هدیه داده بود موهایش همچوتکه ابری که روی مهتاب را پوشانده باشد بالای رخسار هایش افتاده بود وچشمانش از پشت موهای پریشان ومرطوبش به طرز خیره کننده شایان را مینگریست.

آنشب یکی از شبهای تابستان بود و یک شب مهتابی بود آرامش شب ونور سپید مهتاب این شب را بیشتر عاشقانه میساخت ودل هر جوانی را به طپش میآورد ویاد هر معشوق را بر عاشق وا میداشت،صدای نرم وآهنگین جیر جیرکها موسیقی خاصی بود که درآن لحظه از شب در گوش گلهاوسبزه ها طنین میانداخت.

لحظاتی طولانی در میان ماه جان وشایان سپری شده بود و آندو در گوش هم زمزمه ها گفتند که هیچ گوشی را توانائی شنیدن آنها نبود وتنها یک حس عاشقانه میخواست تا آنهمه زمزمه های عاشقانه را بشنود.آندو برای لحظاتی طولانی همدیگر را در آغوش کشیده بودند وعاشقانه همدیگر را نوازش میکردند واگر تازه واردی آندورا در آن حالت میدید گمان میکرد گیاه پیچکی بر درختی تنیده است.

شب به کندی سپری میشد وانگار مهتاب آنشب تصمیم فرو نشستن نداشت .یاهم میخواست تا صبح بماند و جمال آفتاب را نظاره گر باشد.

ادامه دارد............

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/01/20 توسط سید شکیب زیرک

ایکاش برای رفع تاریکی خویش

یک پنجره رو به نور میداشت دلم

 

 شماره یازدهم پیام شهروند


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1387/11/07 توسط سید شکیب زیرک

ماهنامه پیام شهروند از چاپ بیرون شده شما تا حالا دیده اید اگر تمایل به دیدن آن دارید میشه به اینجا مراجعه کنید .

لینک ماهنامه پیام شهروند


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1387/10/18 توسط سید شکیب زیرک

 


 

عکس های جدید     


 

موج بلند بودنم
روبه نبود میرود
اوج غرور ولذتم
روبه خمود میرود
سایه آفتاب من
قد بلند همتم
نسل عزیز عزتم
رو به جمود میرود
سرعت آتش تنم
قدمت عمر آدمم
عزت نفس وعادتم
روبه رکود میرود
ساده گی ومتانتم
گرمی وهم نجابتم
لذت وهم رفاقتم
روبه نبود میرود
عکس همه که گفته ام
ضد همه نوشته ام
قدرت طبع شعر من
روبه صعود میرود
 
سید شکیب زیرک


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1387/07/28 توسط سید شکیب زیرک

 

داستان کوتاه

نویسنده سید شکیب زیرک

 

دیشب در امتداد لحظه ها همینطور که تنها نشسته بودم پیره زنی با مو های ژولیده با چشمانی فرو رفته در کاسه سرش به من نزدیک شد هرچند تاریکی شب همچون یک تهمت نا حق در تمام اطراف خود نمائی میکرد اما روشنی گنگی همچون یک جمله که از فصاحت مبراء با شد کنار دیواری که من تکیه داده بودم تابیده بود. در ا ین روشنی میشد تا حدود چهره پیره زن را که نیمی از آن زیر قدیفه راه راهی پنهان شده بود دید.

چهره زن بیشتر از اینکه به یک پاره گوشت بماند به تکه دیواری میمانست که کسی روی آن یادگاری نوشته باشد .خطوط چهره اش در هم رفته وگوئی یادگاری نا خوانای را به اثبات میرسانید.اندکی به من نزدیک شد وبعد روی پاهای خود نشست وصرت مخطط خودرا به من نزدیک مینموداز دهانش بوی تفعفن به مشام میرسید حال آدم بهم میخورد،چشمانش در کاسه سرش فرو رفته بود وموی وموهای ژولیده داشت تارهای سیاه مو هایش در میان موهای سفید کمرنگ به نظر میرسید ،بوی دود وچرک از لابلای لباس هایش دماغ آدم را نیآزرد.

خفگی عجیبی گلویم را گرفته بود دلم میخواست حرف این پیره زن هرچه زود تر تمام شده بود ومن از این عذاب درد آلود زود تر نجات پیدا میکردم.اما پیره زن مثل یک روح صحبت میکردصدایش گاه باریک میشد مانند یک رشته باریک ابریشم وگاه کلمات همچون سنگی که در دره پر از حصار رها شده باشد با صدا های دنباله داری در قفسه سینه اش ناپدید میشدند ،گاهی مکث میکرد واطراف را مینگریست وگاهی هم با سکوت بی معنی وبی موجب خود میخواست اهمیت حرفش را بیشتر نماید.کلماتی که از دهانش خارج میشد مثل یک روز رمضان طویل بود وهجا های که از سوسو های زیر دندان های زرد ودود زده اش به بیرون میپریدند انگار از زندان مخوفی گریخته باشند درفضا نا پدید میشدند.

بوی دیر مانده دود سیگار از دهان وحلقوم پیره زن رها شده ودر تمام صورتم پخش میشد ومن در حالیکه از تنگی نفس جون سگی که به دار آویخته باشند کبود شده بودم خودرا به دیوار میچسپانیدم تا از شر این زن نجاتی موقتی یافته باشم .سرانجام حرف پیره زن تمام شد ودست کرد به زیر پیراهن خود وخیلی آهسته از جیب زیر پیراهنی خود کلیدی را که با کلید بند سرخ و خ 16 ج ميلاد روي آن حك شده بود به من داد وخودش در تاریکی مبهم آنشب جون یک روح سر گردان در میان تاریکی ودیوار های شکسته ناپدید شد.

****

من به سختی توانسته بودم حرف های آن پیره را درک کنم.

از کنار دیوار های کهنه که به شکل وحشناکی روی هم رمبیده بودند وانگار دهان گشوده بودند تا آدم را ببلعند گذشتم وبه جاده خاکی رسیدم .هیچ موتری به چشم نمیخورد ،جاده خاکی آرام وبی سر وصدا مانند یک مار صحرائی روی زمین افتاده بود از دور چراغ های شهر سو سو میزدند.در کنار غربی جاده کافه ای بود ک از درون دربش را بسته بودند واز داخل آن صدای قهقه وصحبت های بلند بلند چند مرد به گوش میرسید.

در کنار جوی کثیفی که از کنار جاده میگذشت ایستادم ودر زیر نور کم رنگ چراغ تیلی که ازداخل کافه روشن بود به ساعتم نگاه کردم،چشمانم از کار افتاده بود حتی زر این نور کم رنگ هم توان دیدن را نداشتم چشمانم به نور حساسیت پیدا کرده بود چون تمام آنشب را در تاریکی مطلق به سر برده بودم از ا ین کار منصرف شدم به سمت دیگر جاده نگاه کردم چشمم به یک تاکسی افتاد خودرا به تاکسی رساندم واز بیرون داخل آن را نگاه کردم.چیزی دیده نمیشد بیشتذ به تاکسی نزدیک شدم یک دروازه تاکسی باز بود واز لای در یک جفت پا با کفش چرمی کهنه ورنگ نخورده به بیرون آویزان بود ،نور خفیف وکم رنگی از داخل به بیرون میریخت .به تاکسی نزدیک تر شدم واز لای دروازه نیمه باز صدای موسیقی قدیمی وخیلی آهسته بگوشم رسید بازهم نزدیکتر شدم ودیدم مردی از پشت روی چوکی تاکسی افتاده وکلاه خودرا روی صورت خود گذاشته ودر یک دستش سیگاری که خاکسترش تا ته آن رسیده بود میان دو انگشتش دیده میشد.دود سیگار با آهنگ قدیمی که از رادیوی تاکسی پخش میشد همآهنگ با ترمنی خاص به هوا بلند میشد وبعد از تصادم به سقف تاکسی پخش میشد.دروازه تاکسی را گشودم وسرم را بردم داخل تاکسی بوی بد سیگار توام با بوی مشروب تمام فضای تاکسی را گرفته بود .

مرد از جای خود نیم خیز شده نگاهی بی معنی وکوتاهی به من کرد وسپس گفت:

بعله!

بدون توجه به حرف راننده خودم را روي چوكي پشت سر راننده انداختم وبا انگشتم رو به جلو اشاره  كردم .راننده مثل اينكه حرفم را فهميده بود بدون معطلي تاكسي خودرا روشن نموده به راه افتاد.راننده كه سر و وضعش نشان ميداد آدم منظمي نيست از ديدن من تا حدودي دچار سر گيجه شده بود وهر لحظه از آينه عقب نما به من نگاه ميكرد وگاهي هم به اين كار بسنده ننموده وسر خودرا به عقب برگردانده در حاليكه رگهاي گردنش نزديك به پاره شدن بود به من با چشمان كج ونا مرتبش نگاهي ميكرد وسپس ابرو هاي خودرا جمع كرده دوباره به جلو نگاه ميكرد.

راننده سيگاري آتش زد وسيگاري هم به من همئ تعارف كرد من هم بدون هيچ درنگ سيگاري از ميان پاكت بيرون كشيده وميان لبهايم گذاشتم .

راننده فندكش را به من داد واز ميان لب هاي شكري وسبيل هاي نا برابر خود دود غليظي را به هوا فوت داد.

اندك اندك راننده با من انس گرفته بود ودلش ميل داشت با من وارد صحبت شود وچيز هاي از من بپرسد واين مسأله را از سيمايش ميشد خواند.ولي من چندان به او اعنتائي نداشتم و از اينكه با او همسفر شده بودم سخت نا راحت بودم ،ظاهر مرد چندان مرتب نبود ومن از آدم هاي كه وضعيت ظاهري شان نا مرتب باشد چندان خوشم نميآيد .وقتي آدم هاي خوش سليقه وخوش اندام را ميديدم دلم ميخواست ساعتها نگاهش كنم ،از كفش هاي رنگ خورده وبراق ،از لباس هاي اتو خورده وصاف و از مو هاي براق وسياه خوشم ميآمد .با اين اوصاف اين مرد ويژه طبع من نبود وبه هيچ صورت تمايل به نگاه كردنش را نداشتم چه برسد به صحبت كردن ،آنشب دير هنگام بود وشب نابرابر ورنه حاضر بودم تمام جاده هاي شهر را پياده بگردم ولي سوار تاكسي يك چنين مرد نا مراتب ونا همآهنگي نشوم.ومن را اين نگاه هاي زننده وسبيل هاي نا موزون ولبهاي شكري اين مرد آن لباس هاي كريمي ولكه دارش سخت در عذاب انداخته بود.

******

آنشب سكوتي عجيب تمام جاده هاي شهر راپوشانده بود ،تاريكي در دل شهر چنگ انداخته بود وهواي مطبوعي از مشرق به جانب مغرب ميوزيد .در ميان جاده ها هيچ عابري ديده نميشد وجاده ها نفس هاي عميقي ميكشيدند.

ساعت حدود دوازده شب دوشنبه بود كه يك تاكسي قديمي از انتهاي جاده ميلاد نمايان شدتاكسي كهنه وقديمي مانند يك كشتي در دل جاده راه خودرا ميگشود وبه پيش ميرفت انگار آرامش جاده برايش سنگيني ميكرد .تاكسي قديمي آرام در گوشه از جاده از حركت باز ماند واز دروازه عقب آن يك پاي چپ روي قير سرد وسياه جاده گذاشته د.پائي كه از دروازه به كف جاده گذاشته شده بود كفش سياه  و رنگ خورده وبراقي داشت ،بند هاي كفش به دقت بسته شده بودند وروي كفش لبه پاچه سياه وراره راهي آرام گرفته بودواين پا از هيچ كسي نبود به جز مرد بلند قامت وخوش لباسي كه حدود 25 سال سن  داشت .

مرد جوان تمام بدن خودرا همچو وحي آرام وملايم وبدون اينكه به دروازه تاكسي تماس پيدا كند از درون تاكسي به بيرون كشيد.مردجوان آمد كنار دروازه راننده ودست راست خودرا از جيب پتلون خود بيرون آورد وبا دو انگشت مبلغي را به راننده داد ودر حاليكه سيگار خودرا از لب برميداشت از تاكسي دور شد .مرد جوانمست ومغرور به نظر ميرسيد سرد خودرا به هوا بلند كرد ودود سيگار خودرا به هوا فوت داد.

مرد بلند قامت وخوش لباس انگار در پيدا كردن آدرس كدام مشكلي نداشت چون بدون اينكه در ميان جاده وآنطرف آن نگاهي بكند يكراست از عرض جاده عبور كرد وخودرا به آنطرف جاده رساند.

آنسوي جاده در كنار جوي آب كه در طول جاده جريان داشت دو درخت كهن سال با شاخه هاي گرد گرفته بشكل بيهوده اي در انتظار ايستاده بودند .

مرد جوان وخوش قيافه از جوي آب گذشت وبدون هيچ توجهي به درختان وآن حالت اختناق آور شان خودرا به دروازه حويلي قديمي كه در مقابلش قرار داشت رساند وزنگ آنرا به صدا درآورد .دروازه بلا فاصله گشوده شد ومرد جوان با نهايت آرامش وسكوت وارد خانه مزبور شد .

اين كار مرد جوان بيشتر از اينكه اتفاقي باشد تقريباً برايش عادت شده بود وبگونه يك وظيفه مهم درآمده بود واو سعي ميكرد هر شب خودرا بدون تأخير به اين منزل برساند .

****

 ادا مه دارد............................


 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1387/06/19 توسط سید شکیب زیرک

الهي از عطاي خود روان گردان زبانم را

 

زالطاف فزون خود مصفا کن روانم را

 

خداوندا به روی سرور کونين

 

تو رحمت ده سلافم را و آرامش مکانم را

 

مرا بر درگه ات اميدها بسيار ميباشد

 

خداونداروان گردان تو تقرير وبيانم را

 

کريما از سخن هاي که مي ارم بدرگاهت

 

قبول درگه ات گردان تو  اين شعر جوانم را

 

بدرگاهت اميد من فراوان است ويارب

 

به اندک مرحمت يارب نجاتي ده تو جانم را

 

به دولت خانه مهرت دو رنگي را مجالي نيست

 

خدايا يکترازو کن تو ظاهر هم نهانم را

 

به نادم هم به حيران از تو خواهم چون سبب سازي

 

زسهم من اگر باشد بهشت جاودانم را

 

 

 زيرک تولک

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1387/05/29 توسط سید شکیب زیرک

سلام به همه دوستان خوبم !

هی شعر نوشتیم هی داستان نوشتیم و هی گفتیم از مولانا از حافظ از عشق و از آنچه برایمان جز حسرت چیزهای نداشته است میخواهم امروز برایتان چیز های دیگری بنویسم از همه چیز چیز های که ممکن هست برای شما ویا بعضی تان خیلی ساده ونادید باشد ولی برای من جزئی از زندگی بوده است جزئی از احساسات وشرف حیثیب وغرور گویا وخاموش !بله صحبت از دوستی هاست واعتماد ها سخن از موءدت هاست وصمیمیت ها .

گاهی اتفاق افتاده است که نیمی از زمان زندگی تان را صرف دیگران کرده باشید ؟ شاید آره یا نه ! چه میدانم از اسرار دل هیچکس کسی دیگر اطلاعی ندارد وتنها ما هستیم که بر وجود مان وقوف داریم و از درون خودمان همه چیز را به تنهائی جسته میآئیم.

برایتان نوشته ها به فراوانی دارم که شاید این بلاگ بی زبان از گفتار ان عاجز شده وسرور ها نتوانند در آپلود آن قد علم نمایند .

همه کس نوشته اند از همه چیز وهم کس نمیدانند که من امروز برای او مینویسم برای کسی که سهمی عظیم دارد در سر نوشتم وهر گاهی که در باره او مینویسم مایعات شفاف وسوزناکی از زیر ابروانم به ترواش مینشیند.

ومن امروز در دوری از اوئی که زمانی کوتاه ولحظاتی عظیمی را با وی سپری کرده ام به سر میبرم وشبها تصویری از او را در قاب مهتاب ودر گونه های سرخ هر گل شبدر میبینم .

برای ادریس دشتی که گرانی محبتش را در گوشه های از دفتر خاطرات ذهنم احساس میکنم.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1387/05/02 توسط سید شکیب زیرک
درباره وبلاگ
هرکسی با تعلقی زندگی میکند من هم با تعلقی
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
Blog Skin