بيهوده گي
باصـــداي خسته گفــتن درد را بيهوده گي است
بانواي مـرده سفتن حـرف را بيهوده گـــي است
وقتـــي آمـد آدمـــي از نــورآبـاد خـــــــــدا
رفتـن وماندن يكــي راننده گـي بيهوده گي است
وحشت از رسوا شدن جز وقت بيجا خوردن است
دقت پنهان شدن اين چاره هم بيچاره گـي است
عـشق عـشق است ليـك دانــي چــــيست او؟
باوفائي كرده كرده عشق را بــيهوده گـــي است
مردن وزادن دو تــنها يك كرت خـــواهد شدن
غصه خوردن از فنا زنده گي را بيهوده گـي است
وقت شب تنـهاشـوداز روز باكـش هــيچ نيست
چون سـتاره باشدش سـياهي بـيهوده گي است
1383
جمعه
من حكايت يك عشق را در جمعه مي بينم
صداي مرگ بلبل را در جمعه مي بينم
سكوت وغم پريشان كرده جانم را
نواي دل فسون اخناق را در جمعه مي بينم
دل گر تكيده شد دگر بهم نيايد
من پاره پاره هاي جگر را در جمعه مي بينم
زادن يكي است ومرگ يكي در تمام عمر
تكرار مكرر مرگ را در جمعه مي بينم
هرچند مبارك است زايام روزگار
ليكن هزار محنت ورنج را در جمعه مي بينم
اين جمعه فرصتي است براي تفرجي
دوري گزيدن وفرار را در جمعه مي بينم
در گوشه گوشه هاي اطاقم به خامشي
بوي زعشق ومحبت را در جمعه مي بينم
سيد شكيب زيرك 22/12/1384 هرات
امروز باز جمعه آمده
وقلب باز من را پراكنده ساخته
آنروز وقتي مي خواستي چيزي برايم بگوئي
شنيدم كه منصرف شد ي
اكنون دوباره مي خواهم حديث قلبت را بشنوم
آيا تنها تو هستي؟
آيا تنها من هستم؟
شايد هردوي مان در خواب باشيم
آخر اين شهر غم آباد است
وتنها من هستم كه تا حالا بتو دروغ نگفته ام
ديگر تنهائي هايم بتو اهميت ندارند
با سرودن شعر هاي دنباله دار كه نميشود قلب ها را راضي كرد
آهنگ سكوت ميخواهد كه مرده بودن دل را نفي نمايد
آنهم در جمعه سكوت وخسته
حمل 1385سيد شكيب زيرك هرات

