عاطل
شايد آن لحظه كه بيدار شدي
مرگ هم آمده بود
شايد آن وقت كه فرياد كدي
اختناقي باشد
روي اين مسئله بايد جست راهي
كه چنين بيهوده شكفتن تاكي
و چنين بيهوده مردن تاكي
آخر اين مزرعه اي تشنه ما
آبي ميخواهد
آخر اين مُرده گِل خاك بسر
نفسي ميخواهد
شور وغوغا به هوا بايد برد
سخت فرياد وصدا بايد كرد
روز وشب در پي بيماري دل
ولوله ها بايد كرد
اين تن پير وپريشان تاكي
آخر اين دهكده ويران تاكي
تو بيا جان من اين جا وتمنايي بكن
سخت بربند كمر شور ومهابايي بكن
گذراز خواهش بيجا چه خوشست
قصه از رحم ومصفا چه خوشست
سخن از زلف بتان خسته كن است
قصه از ماه جهان خسته كن است
فكر ديروز رها كن و بينداز بدور
عشق ليلي وزليخا تو بينداز بدور
اين زمين من تو تشنه شده
لب تركيده تن خسته شده
بگذر از خود وبه او آبي ده
تن بي جان ورا تابي ده
آنزمان ياد بياور تو اصالت هارا
سخن از روي صنم اشك ندامت ها را
شايد آنگاه كه آرام شديم
كمكي با صنمي رام شديم
عشق آنگاست كه زيب من وتوست
زندگي گليست كه در جيب من وتوست

