آئينه را شفاف كنيد
شايد آنگاه كه كلاغي آمد
گردي از گوچه برون ريزد باز
واگر شايد روزي دست يك معتادي
لرزةبردارد
آئينه را شفاف كنيد
شايد آن لحظه كه افتاد كمي
نرمةخاكستر
از ته سيگاري
به صفاي دل اين سينة ما
لكه يي بگذارد
آئينه را شفاف كنيد
شايد آنگاه كه عيدآمده است
قالي كوثر ما افشان ميشد
گرده هاي گل مريم روي پيراهن او
خستگي آورده
آئينه را شفاف كنيد
كوچةگاوي كه درون ده ماست
اندكي بوي توت لگدمال شده داشت
آئينه را شفاف كنيد
شايد آنروز كه كوثر آمد
زلف او شسته كدم
كوثر خسته شده
ازهمه مردم شهر او شكايت دارد
من نميدانستم!
كه بلوغ يعني چه
ولي كوثر چه فريبانه بمن گفت شبي.
آئينه را شفاف كنيد
شايد آن صبح كه از خواب شديد
من كمي خسته شوم
روي ديوار بتوني همه احساس شوم
تن من مثل ستون سطح ديوار ترك بردارد
قطره اي از باران عطش جان مرا سرد كند
باز كوثر لب گرمم به تن سرد خودش بفشارد.
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1386/07/09 توسط سید شکیب زیرک

