يك بار ديگر!
تنها تر از امروز روزهاي ديگري نيز برمن گذشته است كه حالا فقط به جز حسرتي بر من باقي نگذاشته اند.
حسرت از تنهائي هاي كه ديگر يادشان سخت زجر آور مينمايد،در كوچه باغ هاي مرز ميان عشرت وذلت باز ميان من وتقدير حرف هاي براي گفتن باقي مانده بود.
با گذشته هاي از ميان جنگل ها رود بار ها درسي از كتاب مقدس را بياد دارم كه گفته بود:
محبوب
اي كبوتر من كه در شكاف صخره ها وپشت سنگها پنهان هستي،بگذار صداي شيرين تورا بشنوم وصورت زيباي تورا ببينم.
روباهان كوچكرا كه تاكستان ها را خراب ميكنند بگيريد،چون تاكستان ما شكوفه كرده است.
مفهومي در من پديد ميآيد كه گويا ديگر برايش قرباني داده ام ويا شايد هم با طروات محبوبي بر لقاي مهر پيوسته باشم ورنه ديگر ميان ما صداقت پنهان نمانده خواهد بود.
هنگامه هاي از مردم شهر مرگ را به پاسخ گونه هائي از شعر نغز مهر به سختي در هم آميخته مينمودم.
در مدار خاموش از مرگ پيوسته بر اين مي انديشه ام:
وكساني كه كفر ورزيدند،برخي از آنان دوستان برخي ديگرند.
ومن در تنگنائي از حراس تا فراموشي بس قريب نهفته ام وشايد هم شما چنين بر همين روال هم آغوش باشيد؛چه ميدانم .

