معمــــــــماء
یک آسما ن غمگین
یک رود بی نهایت
یک مزرعه به همراه
یک پاره سنگ سنگین
یک تکه فرش سبزی
یک پاره بال قمری
یک زاغ بی پر وبال
یک دختر اسیری
یک آسمان شرم و
یک پل فراز دریا
یک پیرهن زدرد و
یک لحظه با معماء
یک روز خسته بودم
با مرگ بسته بودم
عهدی اگر بیاید
خودرا به او سپارم
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1387/03/30 توسط سید شکیب زیرک

