داستان کوتاه
نویسنده سید شکیب زیرک
دیشب در امتداد لحظه ها همینطور که تنها نشسته بودم پیره زنی با مو های ژولیده با چشمانی فرو رفته در کاسه سرش به من نزدیک شد هرچند تاریکی شب همچون یک تهمت نا حق در تمام اطراف خود نمائی میکرد اما روشنی گنگی همچون یک جمله که از فصاحت مبراء با شد کنار دیواری که من تکیه داده بودم تابیده بود. در ا ین روشنی میشد تا حدود چهره پیره زن را که نیمی از آن زیر قدیفه راه راهی پنهان شده بود دید.
چهره زن بیشتر از اینکه به یک پاره گوشت بماند به تکه دیواری میمانست که کسی روی آن یادگاری نوشته باشد .خطوط چهره اش در هم رفته وگوئی یادگاری نا خوانای را به اثبات میرسانید.اندکی به من نزدیک شد وبعد روی پاهای خود نشست وصرت مخطط خودرا به من نزدیک مینموداز دهانش بوی تفعفن به مشام میرسید حال آدم بهم میخورد،چشمانش در کاسه سرش فرو رفته بود وموی وموهای ژولیده داشت تارهای سیاه مو هایش در میان موهای سفید کمرنگ به نظر میرسید ،بوی دود وچرک از لابلای لباس هایش دماغ آدم را نیآزرد.
خفگی عجیبی گلویم را گرفته بود دلم میخواست حرف این پیره زن هرچه زود تر تمام شده بود ومن از این عذاب درد آلود زود تر نجات پیدا میکردم.اما پیره زن مثل یک روح صحبت میکردصدایش گاه باریک میشد مانند یک رشته باریک ابریشم وگاه کلمات همچون سنگی که در دره پر از حصار رها شده باشد با صدا های دنباله داری در قفسه سینه اش ناپدید میشدند ،گاهی مکث میکرد واطراف را مینگریست وگاهی هم با سکوت بی معنی وبی موجب خود میخواست اهمیت حرفش را بیشتر نماید.کلماتی که از دهانش خارج میشد مثل یک روز رمضان طویل بود وهجا های که از سوسو های زیر دندان های زرد ودود زده اش به بیرون میپریدند انگار از زندان مخوفی گریخته باشند درفضا نا پدید میشدند.
بوی دیر مانده دود سیگار از دهان وحلقوم پیره زن رها شده ودر تمام صورتم پخش میشد ومن در حالیکه از تنگی نفس جون سگی که به دار آویخته باشند کبود شده بودم خودرا به دیوار میچسپانیدم تا از شر این زن نجاتی موقتی یافته باشم .سرانجام حرف پیره زن تمام شد ودست کرد به زیر پیراهن خود وخیلی آهسته از جیب زیر پیراهنی خود کلیدی را که با کلید بند سرخ و خ 16 ج ميلاد روي آن حك شده بود به من داد وخودش در تاریکی مبهم آنشب جون یک روح سر گردان در میان تاریکی ودیوار های شکسته ناپدید شد.
****
من به سختی توانسته بودم حرف های آن پیره را درک کنم.
از کنار دیوار های کهنه که به شکل وحشناکی روی هم رمبیده بودند وانگار دهان گشوده بودند تا آدم را ببلعند گذشتم وبه جاده خاکی رسیدم .هیچ موتری به چشم نمیخورد ،جاده خاکی آرام وبی سر وصدا مانند یک مار صحرائی روی زمین افتاده بود از دور چراغ های شهر سو سو میزدند.در کنار غربی جاده کافه ای بود ک از درون دربش را بسته بودند واز داخل آن صدای قهقه وصحبت های بلند بلند چند مرد به گوش میرسید.
در کنار جوی کثیفی که از کنار جاده میگذشت ایستادم ودر زیر نور کم رنگ چراغ تیلی که ازداخل کافه روشن بود به ساعتم نگاه کردم،چشمانم از کار افتاده بود حتی زر این نور کم رنگ هم توان دیدن را نداشتم چشمانم به نور حساسیت پیدا کرده بود چون تمام آنشب را در تاریکی مطلق به سر برده بودم از ا ین کار منصرف شدم به سمت دیگر جاده نگاه کردم چشمم به یک تاکسی افتاد خودرا به تاکسی رساندم واز بیرون داخل آن را نگاه کردم.چیزی دیده نمیشد بیشتذ به تاکسی نزدیک شدم یک دروازه تاکسی باز بود واز لای در یک جفت پا با کفش چرمی کهنه ورنگ نخورده به بیرون آویزان بود ،نور خفیف وکم رنگی از داخل به بیرون میریخت .به تاکسی نزدیک تر شدم واز لای دروازه نیمه باز صدای موسیقی قدیمی وخیلی آهسته بگوشم رسید بازهم نزدیکتر شدم ودیدم مردی از پشت روی چوکی تاکسی افتاده وکلاه خودرا روی صورت خود گذاشته ودر یک دستش سیگاری که خاکسترش تا ته آن رسیده بود میان دو انگشتش دیده میشد.دود سیگار با آهنگ قدیمی که از رادیوی تاکسی پخش میشد همآهنگ با ترمنی خاص به هوا بلند میشد وبعد از تصادم به سقف تاکسی پخش میشد.دروازه تاکسی را گشودم وسرم را بردم داخل تاکسی بوی بد سیگار توام با بوی مشروب تمام فضای تاکسی را گرفته بود .
مرد از جای خود نیم خیز شده نگاهی بی معنی وکوتاهی به من کرد وسپس گفت:
بعله!
بدون توجه به حرف راننده خودم را روي چوكي پشت سر راننده انداختم وبا انگشتم رو به جلو اشاره كردم .راننده مثل اينكه حرفم را فهميده بود بدون معطلي تاكسي خودرا روشن نموده به راه افتاد.راننده كه سر و وضعش نشان ميداد آدم منظمي نيست از ديدن من تا حدودي دچار سر گيجه شده بود وهر لحظه از آينه عقب نما به من نگاه ميكرد وگاهي هم به اين كار بسنده ننموده وسر خودرا به عقب برگردانده در حاليكه رگهاي گردنش نزديك به پاره شدن بود به من با چشمان كج ونا مرتبش نگاهي ميكرد وسپس ابرو هاي خودرا جمع كرده دوباره به جلو نگاه ميكرد.
راننده سيگاري آتش زد وسيگاري هم به من همئ تعارف كرد من هم بدون هيچ درنگ سيگاري از ميان پاكت بيرون كشيده وميان لبهايم گذاشتم .
راننده فندكش را به من داد واز ميان لب هاي شكري وسبيل هاي نا برابر خود دود غليظي را به هوا فوت داد.
اندك اندك راننده با من انس گرفته بود ودلش ميل داشت با من وارد صحبت شود وچيز هاي از من بپرسد واين مسأله را از سيمايش ميشد خواند.ولي من چندان به او اعنتائي نداشتم و از اينكه با او همسفر شده بودم سخت نا راحت بودم ،ظاهر مرد چندان مرتب نبود ومن از آدم هاي كه وضعيت ظاهري شان نا مرتب باشد چندان خوشم نميآيد .وقتي آدم هاي خوش سليقه وخوش اندام را ميديدم دلم ميخواست ساعتها نگاهش كنم ،از كفش هاي رنگ خورده وبراق ،از لباس هاي اتو خورده وصاف و از مو هاي براق وسياه خوشم ميآمد .با اين اوصاف اين مرد ويژه طبع من نبود وبه هيچ صورت تمايل به نگاه كردنش را نداشتم چه برسد به صحبت كردن ،آنشب دير هنگام بود وشب نابرابر ورنه حاضر بودم تمام جاده هاي شهر را پياده بگردم ولي سوار تاكسي يك چنين مرد نا مراتب ونا همآهنگي نشوم.ومن را اين نگاه هاي زننده وسبيل هاي نا موزون ولبهاي شكري اين مرد آن لباس هاي كريمي ولكه دارش سخت در عذاب انداخته بود.
******
آنشب سكوتي عجيب تمام جاده هاي شهر راپوشانده بود ،تاريكي در دل شهر چنگ انداخته بود وهواي مطبوعي از مشرق به جانب مغرب ميوزيد .در ميان جاده ها هيچ عابري ديده نميشد وجاده ها نفس هاي عميقي ميكشيدند.
ساعت حدود دوازده شب دوشنبه بود كه يك تاكسي قديمي از انتهاي جاده ميلاد نمايان شدتاكسي كهنه وقديمي مانند يك كشتي در دل جاده راه خودرا ميگشود وبه پيش ميرفت انگار آرامش جاده برايش سنگيني ميكرد .تاكسي قديمي آرام در گوشه از جاده از حركت باز ماند واز دروازه عقب آن يك پاي چپ روي قير سرد وسياه جاده گذاشته د.پائي كه از دروازه به كف جاده گذاشته شده بود كفش سياه و رنگ خورده وبراقي داشت ،بند هاي كفش به دقت بسته شده بودند وروي كفش لبه پاچه سياه وراره راهي آرام گرفته بودواين پا از هيچ كسي نبود به جز مرد بلند قامت وخوش لباسي كه حدود 25 سال سن داشت .
مرد جوان تمام بدن خودرا همچو وحي آرام وملايم وبدون اينكه به دروازه تاكسي تماس پيدا كند از درون تاكسي به بيرون كشيد.مردجوان آمد كنار دروازه راننده ودست راست خودرا از جيب پتلون خود بيرون آورد وبا دو انگشت مبلغي را به راننده داد ودر حاليكه سيگار خودرا از لب برميداشت از تاكسي دور شد .مرد جوانمست ومغرور به نظر ميرسيد سرد خودرا به هوا بلند كرد ودود سيگار خودرا به هوا فوت داد.
مرد بلند قامت وخوش لباس انگار در پيدا كردن آدرس كدام مشكلي نداشت چون بدون اينكه در ميان جاده وآنطرف آن نگاهي بكند يكراست از عرض جاده عبور كرد وخودرا به آنطرف جاده رساند.
آنسوي جاده در كنار جوي آب كه در طول جاده جريان داشت دو درخت كهن سال با شاخه هاي گرد گرفته بشكل بيهوده اي در انتظار ايستاده بودند .
مرد جوان وخوش قيافه از جوي آب گذشت وبدون هيچ توجهي به درختان وآن حالت اختناق آور شان خودرا به دروازه حويلي قديمي كه در مقابلش قرار داشت رساند وزنگ آنرا به صدا درآورد .دروازه بلا فاصله گشوده شد ومرد جوان با نهايت آرامش وسكوت وارد خانه مزبور شد .
اين كار مرد جوان بيشتر از اينكه اتفاقي باشد تقريباً برايش عادت شده بود وبگونه يك وظيفه مهم درآمده بود واو سعي ميكرد هر شب خودرا بدون تأخير به اين منزل برساند .
****
ادا مه دارد............................

