شماره 13 ماهنامه پیام شهروند نشر شد
ادامه داستان شب برفی
نویسنده سید شکیب زیرک
مرد بلند قامت وخوش لباس انگار در پيدا كردن آدرس كدام مشكلي نداشت چون بدون اينكه در ميان جاده وآنطرف آن نگاهي بكند يكراست از عرض جاده عبور كرد وخودرا به آنطرف جاده رساند.
آنسوي جاده در كنار جوي آب كه در طول جاده جريان داشت دو درخت كهن سال با شاخه هاي گرد گرفته بشكل بيهوده اي در انتظار ايستاده بودند .
مرد جوان وخوش قيافه از جوي آب گذشت وبدون هيچ توجهي به درختان وآن حالت اختناق آور شان خودرا به دروازه حويلي قديمي كه در مقابلش قرار داشت رساند وزنگ آنرا به صدا درآورد .دروازه بلا فاصله گشوده شد ومرد جوان با نهايت آرامش وسكوت وارد خانه مزبور شد .
اين كار مرد جوان بيشتر از اينكه اتفاقي باشد تقريباً برايش عادت شده بود وبگونه يك وظيفه مهم درآمده بود واو سعي ميكرد هر شب خودرا بدون تأخير به اين منزل برساند .
****
نسیم ملایمی میوزید ومرد بلند قامت همچون روحی آرام خودرا به دروازه سالون رساندودر کنار پنجره ای که رو به صحن گشوده بودند توقف کرد،نور سفید وملایمی از درون اطاق به بیرون میریخت وبا آهنگ ملایم نسیم توام شده در فضای جاری میان درختان ناپدید میگردید.مرد درون اطاق را به درستی دیده میتوانست بیشتر مکث کرد تا درون اطاق رابهتر ببیند،در میان اطاق میزی کوچک ومشبکی را نهاده بودند که اطرافش دو چوکی قرار داشت روی میز تکه ای نازک ولغزنده ای پهن شده بود ودر گوشه دیگر اطاق یک تخت خواب دو نفره نهاده بودند که به شکلی خاص تزئین شده بود وملحفه های نرم وسفیدی روی آن پهن بود.
مرد جوان وخوش قامت دیگر درنگ نکرده ویک راست وارد سالون شد وبه سمت چپ پیچید از درون سالون به جز صدای بر خورد زنگ های که بالای دروازه آویزان بود صدای دیگری به گوش نمیرسید سالون آنقدر طویل بود که رفت وبرگشت آواز تا انتهای آن زمانی را در بر میگرفت.نسیم ملایم وسردی که روح انسان را میپرورانید از انتهای سالون با ترنم وموسیقائی خاصی عشوه کنان مانند دختری تازه جوان ورعنایی به جانب دروازه در حرکت بود.
مرد خوش سیما با درنگی کوتاه به چپ پیچیده ودر مقابل خود دروازه ای را دید که نیمه باز است واز حالت آن فهمیده میشد که در داخل اطاق باید کسی در انتظار نشسته باشد،مرد جوان با نوک کفش خود لای در را بیشتر باز نموده و تن خود را به درون اطاق کشید پرده ای که از بالای دروازه آویزان کرده بودند از روی گونه های مرد لغزید و مانند یک موجود بی طرف خودرا کنار کشید.روی تختی که در گوشه اطاق گذاشته شده بود زنی نشسته بود وپشتش به دروازه.
مرد جوان انگار نمیخواست زنی که روی تخت نشسته از حضورش در اطاق مطلع شود به همین دلیل سعی کرد خیلی آرام وخونسرد وارد اطاق گردد.با ورد مرد جوان در اطاق حتی هیچ صدای تولید نشد وهمچنان صدای سکوت در همه جا حکم میراند.
زنی که بالای تخت نشسته بود لباسی سفید به تن داشت که با خطوط سرخ وآرام مخلوط بود. لباسش درست مطابق تنش بریده شده بود دوخت دقیق لباس باعث شده بود تا اندام متناسب آن زن خودنمائی خاصی داشته باشد.تمام سطح پشت زن را یک دسته موهای سیاه وچین خورده ای پوشانده بود که خیس به نظر میرسید واز آنها عطری سنگینی که شبیه به بوی برگهای مرطوب خزانی بود در فضای اطاق میپیچید.
زن جوان که در حدود بیست وهفت سال سن داشت مثل اینکه چیزی را احساس کرده باشد بدون اینکه از جایش کوچکترین حرکتی بکند با صدای آرام وآهنگین خود گفت:آمدی؟
صدای زن آنقدر آرام ولغزنده از میان لبهایش به بیرون ریخت که به نظر میرسید یک جنازه صحبت میکند ویا یک روحی که سالها در میان سبزه زار ها وباطلاق ها سرگردان بوده است .مرد جوان از اینکه آن خانم متوجه ورودش شده بود چندان تعجب ننمودچراکه هنگام ورودش در اطاق بوی سیگارش با امواج نسیم ملایم شنا کنان در دماغ زن جوان پیچیده بود.مرد جوان گویا از تاخیرش شرمنده شده بودبا لحنی شاعرانه توام با اندکی شرم خیلی آرام وشمرده گفت:حالا که آمدم همه چیز گذشت وبازهم مائیم ویک شب آرام وساکت دیگر.
به تعقیب این گفته مرد جوان چند قدم سبک وپی هم برداشته وخودرا به تختی رساند که خانم جوان روی آن نشسته بود.دست خودرا دراز کرد تا بر روی شانه های خانم جوان بگذارد اما دستش در آسمان توقف کرد وبعد از اندکی مکث برگشت وروی یکی از آن دو چوکی که در دو سوی میز مشبک کاری شده نهاده شده بود نشست،سیگاری از جیب خود بیرون کشید وبا فندک آنرا آتش زد و سپس با صدای آرام وآهنگین گفت:
معذرت میخواهم عزیزم بازهم اشتباه از من بود ایکاش میتوانستم زود تر از این بیایم وترا اینقدر در انتظار نگذارم اما خودت که میدانی من همیشه همینطورم وامیدوارم تو این کارم را به حساب سهل انگاری قرار ندهی.
زن جوان بازهم سکوت کرد وچیزی نگفت انگار چیزی را نشنیده است،مرد جوان ادامه داد،لازم نیست مرا ببخشی من هم اگر جای تو میبودم همین کار را میکردم وهرگز آدم وعده خلافی چون من را نمیبخشیدم.
سکوت زن جوان همچنان ادامه داشت واز در ودیوار اطاق سکوت میبارید وبا هر باری که کلماتی از دهان مرد جوان به بیرون میریخت سکوت و آرامش اطاق بطور مؤقت بر هم میخورد وسپس همان سکوت مرگبار در درون اطاق زندانی بود وتنهاصدای خش خش وبرهم خوردن پرده بر کناره های پنچره به گوش میرسید.
زن جوان یک آن از جای خود بلند شده وبه سمت مرد جوان چرخید وبعد از ایستادن کامل یک جوره دم پائی تکه ای که کنار تختش گذاشته بود به پا نموده به سمت در اطاق رفت وبا تحکمی خاص روبه مرد جوان نمود وگفت:
نه محال است که ببخشمت شایداین بار با همه دفعات دیگر فرق کند دیگر حوصله ام به سر رسیده وکاسه صبرم لبریز شده است با این همه وعده های پوچ وبی سر وته تو دیگر نمیخواهم زندگی ام را وقف تو کنم ودیگر برایم انتظار معنی ندارد.آخرین باری که دیدمت یادت هست چه گفتی؟بگو مگر زبانت گره افتاده است که از سخن گفتن باز ایستاده ای؟چهره درهم رفته زن جوان زیبائی خاصی به او میبخشید موهای آشفته وپریشانش روی چهره سفید ومرطوبش به شکلی وسوسه انگیز ریخته بود چشمانش چون کاسه آب زلال جلای خاصی داشتند زن جوان در حالیکه از قدی بلندی بر خوردار بود دستانش را به کمر بسته رو به مرد جوان کرد و گفت:
خوب چیزی برای گفتن داری؟ یا نه میخواهی بر گردی از همان راهی که آمده ای؟ مرد جوان از وحشت بر روی چوکی چون جنازه خشک شده بود وهیچ فکر نمیکرد که یک زن جوان وزیبا تا چنین حدی وحشتناک وعصبانی باشد.در جای خود خشک شده بود وبا چشمانی از حدقه درآمده زن جوان را نگاه میکرد وحرف زدن یادش رفته بود.سکوت تمام فضای اطاق را فرا گرفته بود از درون بوته های گل شب بو که در بیرون و درکنار پنچره کاشته شده بود صدای جیر جیرکها به گوش میرسید واین تنها صدائی بود که سکوت مرگ آور حاکم در اطاق رامیشکستاند.سکوت دقایقی متوالی در فضای اطاق طنین انداز بود وزن جوان همچنان در وسط اطاق ایستاده بود ولب از لب نمیگشود.مرد جوان هم مثل اینکه به سکوت ابدی محکوم شده باشد با دهان باز همچنان زن جوان را مینگریست.چهره زن جوان اندک اندک تغیر نموده و خنده ای بلندی سر داده وبه یک خیز خودرا به مرد جوان که از ترس خود را گم کرده بودرساند و دستش را گرفته او را به سمت خود کشید.مرد جوان که از این حالات زن جوان در تعجب شده بود بدون هیچ ممانعتی از جا بلند شده به جهتی حرکت نمود که زن جوان میخواست.
زن جوان مرد ترسیده را با یک حرکت به روی تخت انداخته وخودش در کنار او قرار گرفت ودستان خود را به دور گردن آن مرد حلقه نموده وصورت خودرا به مرد نزدیک نمود وبینی خودرا به گونه های سرد و وحشت زده مرد بیچاره چسپانید.سپس با چشمان زیبا ودلفریبش به چشمان او خیره شده ولبخند ملیحی نموده گفت ترسیدی؟
مرد جوان بازهم چیزی نگفت ولی آرامشی در وجود خود احساس مینمود.زن جوان دست های خود را از دور گردن مرد جوان جمع کرده وبا لبخندی که تو ام با تمسخر بود گفت:
(شایان) وچندین بار او این اسم را تکرار نمود وبعد کنار مرد جوان نشست وسر خود را گذاشت روی شانه هایش.مرد جوان دچار تعجبی شدید شده بود ونمیدانست با این زن چه برخوردی داشته باشد با آرامشی هرچه تمامتر دستی بر روی مو های پریشان خانم جوان کشیده وزیر لب گفت (ماه جان عزیزم)خیلی دوستت دارم.
یک قطره اشک گرم از روی گونة (ماه جان)به پشت دست(شایان)چکید وشایان نخواست هیچ حرکتی بکند همچنان که آرام آرام موهای ماه جان را نوازش میداد گفت:میدانی عزیزم چقدر سعی کردم زود تر از این بیایم اما ممکن نشد نازنین مرا ببخش کاش میتوانستم زودتر از این با تو یکجا شوم مرا ببخش سعی میکنم بار آخرم باشد که اینقدر تنهایت گذاشتم.
آرامش تمام شب را فرا گرفته بود دیگرهیچ جنبنده ای از جای خود حرکت نمیکرد گویا همه موجودات هستی از حرکت باز مانده بودند ودیگر حتی توان نفس کشیدن را نداشتند.گهگاهی باد پرده های نقره ای آویزان شده از پنجره ها را کنار میزد واز پشت پرده ها نور شفاف ونقره ای مهتاب در میان اطاق میافتاد ودیگر هیچ حرکتی نبود .
ماه جان امشب از همه شبها زیباتر به نظر میرسید گویا اینکه مهتاب تمام زیبائی خود را به او هدیه داده بود موهایش همچوتکه ابری که روی مهتاب را پوشانده باشد بالای رخسار هایش افتاده بود وچشمانش از پشت موهای پریشان ومرطوبش به طرز خیره کننده شایان را مینگریست.
آنشب یکی از شبهای تابستان بود و یک شب مهتابی بود آرامش شب ونور سپید مهتاب این شب را بیشتر عاشقانه میساخت ودل هر جوانی را به طپش میآورد ویاد هر معشوق را بر عاشق وا میداشت،صدای نرم وآهنگین جیر جیرکها موسیقی خاصی بود که درآن لحظه از شب در گوش گلهاوسبزه ها طنین میانداخت.
لحظاتی طولانی در میان ماه جان وشایان سپری شده بود و آندو در گوش هم زمزمه ها گفتند که هیچ گوشی را توانائی شنیدن آنها نبود وتنها یک حس عاشقانه میخواست تا آنهمه زمزمه های عاشقانه را بشنود.آندو برای لحظاتی طولانی همدیگر را در آغوش کشیده بودند وعاشقانه همدیگر را نوازش میکردند واگر تازه واردی آندورا در آن حالت میدید گمان میکرد گیاه پیچکی بر درختی تنیده است.
شب به کندی سپری میشد وانگار مهتاب آنشب تصمیم فرو نشستن نداشت .یاهم میخواست تا صبح بماند و جمال آفتاب را نظاره گر باشد.
ادامه دارد............


