یادم هست آن روز ها روزهای که دیگر نیستند ومن نمیدانم چگونه باز یابم آن روز ها را هیچ وقت فراموش نمیکنم آن روز های بارانی را آن شب های گرم ودل فریب آن بوته های گل کنار ارسی را و آن شاخه نبات های داخل بقچه بی بی ام را فراموش نمیکنم که چگونه گوشت های لند سر طاقچه خیره به من نشسته بودند ومن با او تنها کنار رود میرفتیم ومیرقصیدیم جستک میزدیم وفریاد میکشیدم .آب را بر سر همدیگر میپاشیدیم
آنروز ها دیگر نیستند ومن تنهایم او هم نیست شاید مرده باشد ویا هم زنده است اما نمیدانم کجاست وچه میکند ای کاش میبود ومرا از این تنهائی نجات میداد!!!

نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/02/25 توسط سید شکیب زیرک

